پدیدار شناسی روح - جلسه سوم

تعداد بازدید : 604
تاریخ انتشار : ۱۳۸۸/۶/۶

کتاب پدیدار شناسی روح با نام اولیه ی نظام علم در آغاز دو عنوان فرعی داشت: علم تجربه ی آگاهی و پدیدار شناسی روح. هایدگر اولین کسی است  که در  تفسیر خود از 70 صفحه ی اول این کتاب برای دانشجویانش، توضیح دقیقی در این باره ارائه کرده است. برخلاف مفسران قبلی، هایدگر توضیح می دهد که این دو عنوان تناقضی با هم ندارند، ناظر بر یک بحث اصلی اند و یکدیگر را تکمیل می کنند.
نخست باید توجه داشت که علم  به مفهومی که هگل به کار می برد نه به معنای علوم دقیقه است و نه فلسفه به معنای جدید آن ( از دکارت تا کانت) که عبارت بود از بحث درباب کلیاتی که مبنایی برای فهم دیگر علوم دقیقه به دست می دهد. علم در کتاب هگل به مفهوم خاصی اشاره دارد که به معنای دقیق عین فلسفه ای است که تنها دوستدار دانایی نیست( philosophia از ریشه ی یونانی به معنای کسانی است که دوستدار دانایی اند)، بلکه در جستجوی چیزی است که خودِ دانایی است. به ویژه در فصل آخر پدیدار شناسی روح، هگل توضیح می دهد که علمی که او در جستجوی آن است و در پایان پدیدار شناسی به آن می رسد، علم مطلق است. او می گوید ما در آغاز دوره ی جدیدی هستیم که در آن وجهی از دنیای کهن در حال فروریختن است و چیزی در حال جوانه زدن و رویش و تکوین است. آنچه زاده خواهد شد، تمام وجوه دنیای کهن را دفن خواهد کرد.
از قرن نوزدهم به بعد دوران ویژه ای در مدرنیته ی غربی آغاز می شود. چیزی در حال آشکار شدن است که پیش از این به کلی ناشناخته بود. انسان غربی به جایی رسیده است که می تواند از دوستداری صرفِ دانش قدم فراتر بگذارد و به خود دانش منتقل شود،  به راهی که آگاهی در آن گام بر می دارد و متوجه امر واقع می شود، تا عالم خارج را بشناسد. هگل مفهوم امر واقع ( die Sache ) را در برابر نفس الامر(das Ding) به کار می برد. هر دوی این کلمات به معنای شیء یا چیز هستند.  نفس الامر آن چیزی است که خود را بلافاصله به حواس انسان تحمیل می کند. امر واقع ساحت دیگری از همان چیز است، یعنی وقتی آگاهی انسان به آن توجه پیدا کرد و آن چیز متعلَق آگاهی او شد.
تمام علوم نسبی اند، به این معنا که با یک امر خارجی نسبتی دارند و همواره به موضوعی که روی آن کار می کنند وابسته خواهند بود. هایدگر توضیح می دهد که از اینجا می فهمیم که وقتی هگل می گوید فلسفه علم مطلق است یعنی در فلسفه با علمی سر و کار نداریم که بیرون از ماست، وابسته به یک چیز خارجی است و ما با آن نسبتی برقرار می کنیم. هگل از این رو به فیلسوفان دیگر نظیر دکارت و کانت انتقاد می کند و می گوید که آنها در رئالیسم فلسفی قرار دارند در حالی که اولین کار فلسفه پشت کردن به رئالیسم است. رئالیسم ما را به جهان خارج وابسته می کند و به این ترتیب اصالت را به جهان خارج می دهد. نظریه ی شناخت می گوید که فلسفه ابزاری است برای آن که ذهن را مطابق با عین کند، تا آگاهی شکل بگیرد و رئالیسم محقق شود. حال آن که هگل روشی برای مطالعه ی فلسفه نمی شناسد، به ویژه اگر این روش رئالیسم باشد و از منظر او نظریه ی شناختی هم وجود ندارد. طبق نظر هگل، فلسفه های پیشین میان عین و ذهن شکافی ایجاد کرده اند که با ابزارهای فلسفی موجود قابل پر شدن نیست.  برای آموختن فلسفه مقدمه و روش مطالعه ای وجود ندارد. باید در راه قرار گرفت. فلسفه عبارت است از شرح سوانحی که آگاهی در راه شناخت واقع و نفس الامر با آنها مواجه می شود، در نتیجه ی آن تحول پیدا می کند تا به جایی برسد که ذهن عینِ عین و عین عین ِ ذهن شود و این دو دو وجهِ یک حقیقت شوند.
 از این رو هگل دو عنوان فرعی را انتخاب می کند، علم تجربه ی آگاهی و پدیدار شناسی روح.
هرگاه ذهن( subject) در برابر جهان خارج قرار می گیرد، به چیزی ( عین، object ) توجه پیدا می کند. آن چه متعلَق علم قرار می گیرد به عنوان عین خارجی در درجه ی اول چیزی است در خود ( فی نفسه)، اما زمانی که آگاهی انسان معطوف به آن می شود، حیثیت دیگری پیدا می کند که هگل از آن با کلمه ی Gegenstand یاد می کند، به معنای چیزی که در برابر ایستاده است.
ملاصدرا نیز به موضوع مشابهی اشاره می کند. او دریافته بود که عاقل (ذهن)و معقول (عالم خارج)نمی توانند یکی شوند. هرگز عین خارجی عین ِ ذهن نخواهد شد. پس چگونه انسان نسبت به عالم خارج علم پیدا می کند؟ ملاصدرا دو حیثیت متفاوت از معقول را مطرح می کند. یکی معقول بالعرض که با قوه ی عاقله ی انسان بی ارتباط است و دیگری معقول بالذات که در ظرف ذهن قرار می گیرد  و از طریق این واسطه است که انسان  به عینِ خارجی علم پیدا می کند.  در عبارت علمِ تجربه ی آگاهی نیز آگاهی فاعل است و دست به تجربه می زند. برخلاف تمام فلسفه های مبنی بر رئالیسم، در فلسفه ی هگل بر وجهی از انسان تأکید می شود که عالم خارج را تعقل می کند، یعنی عاقل است که اصالت دارد و نه معقول.
هگل می گوید با رویارویی عاقل و معقول فلسفه آغاز می شود. در آغازِ آفرینشِ انسان طبیعی، تلاقی میان این دو صورت نگرفته بود. انسان طبیعی و جهان خارج دو جزء بودند در طبیعت و در کنار هم. پس از آن حیثیتی از آن چه در عالم خارج وجود دارد، در برابر عاقل( subject) قرار می گیرد و از این پس فلسفه به وجود می آید. آگاهی از طریق معقول بالذات ( که ذهن پیش تر بر آن آگاهی پیدا کرده) به خود آگاه می شود. به این ترتیب چنانچه معقولی وجود نداشت( عالم خارجی در کار نبود) ممکن نبود که آگاهی به خود آگاه شود. آگاهی در برابر چیزی اتفاق می افتد که خود غیرِ آگاهی است. از طریق این غیریتی که قوه ی عاقله نسبت به معقول بالذات ایجاد می کند، آگاهی به وجود می آید. به بیان دیگر آگاهی ای نیست مگر آگاهی نسبت به غیر و آگاهی یعنی آگاه شدن به خود از طریق غیر.
هگل در پدیدارشناسی روح نشان خواهد داد که به چه ترتیب رابطه ی میان عاقل و معقول برقرار می شود و چگونه این رابطه پیچیده تر می شود. بر اساس فلسفه ی هگل جز در ابتدای آفرینش، هرگز عین و ذهن جدای از یکدیگر وجود نداشته اند و در هر دوره ی تاریخی که بخواهیم تجربه ی آگاهی را برش دهیم  چیزی می بینیم به نام عین- ذهن. عین و ذهن در همه جا با هم متحد و در عین غیریت با هم یکی اند. بنابراین به زبان هگل علم در هر زمانی علم مطلق است. هایدگر توضیح می دهد که علم به این معنا مطلق است که دیگر عینی که کاملاً از ذهن متمایز و مجزا باشد وجود ندارد تا انسان به آن علم پیدا کند. از این رو علم به امر خارجی وابسته نیست و مطلق است.
هگل این آگاهی را که هم غیر را تجربه می کند و هم از طریق غیر خودش را، روح می نامد.  او فیلسوف مسیحیت است و از دین خود تفسیر فلسفی ارائه می کند. روح در مسیحیت چیزی است که از آغاز وجود دارد اما مضمر و فی نفسه است، کنز نهان است، در جایی از حالت فی نفسه خارج می شود و به غیر توجه پیدا می کند. روح در بدن مسیح تجسد پیدا می کند و در پایان راهی که مسیح تا بالای کوه جلجتا با صلیبی بر دوش طی کرد، روح آشکار می شود. از همین روست که هگل پدیدار شناسی روح را راه می نامد. این راه، راه شک و نومیدی است. شک نه به آن معنا که درباره ی امری واقعی تردید کنیم و بعد این تردید به طریقی برطرف شود. در اینجا شک به معنای آن است که باید در هر آگاهی طبیعی که بلاواسطه از جهان خارج به ما رسیده است تردید کنیم. انسان موجودی طبیعی است و با طبیعت بلاواسطه است و تنها با شک است که این بلاواسطگی با طبیعت را از دست می دهد و به ناامیدی می رسد و از طریق نا امیدی به آگاهی مطلق دست می یابد. به تعبیر دینی این مسیر همان راهی است که مسیح تا بالای کوه طی می کند تا از جسم طبیعی اش جدا شود، روح شود و به خدا بپیوندد.
هگل بارها این تعبیر را به کار می برد که انسان بعد از من می اندیشم دکارت پای خود را بر جای محکمی استوار کرد، چون بر پایه ی فکر خود ایستاد و دانست که بیرون از او کوکب هدایتی نیست که راه را آشکار کند. آن چه راه را به او نشان خواهد داد خورشید خودآگاهی درون انسان است که به خود می تابد و راه را روشن می کند.
 دومین عنوان فرعی کتاب علم پدیدارشناسی روح است که میان آن و عنوان اول تعارضی وجود ندارد. هگل می گوید موضوع فلسفه روح است که دائم در خلجان است و از راه نا امیدی گذر می کند تا به علم مطلق دست یابد. پدیدارشناسی روح عبارتست از حرکت انسان از حالت روح مضمر و بسط نیافته و طی مراحلی تا رسیدن به جایی که علم مطلق پیدا کند و مطلق شود. پدیدار شناسی روح، شرح پدیدار شدن روح است از آغاز بسط نیافته اش تا آشکار شدن در پایان. علم تجربه ی آگاهی یعنی علم پدیدار شدن روح. از این رو میان این دو عنوان هیچ ضدیتی نیست و این دو در حقیقت ناظر بر یک چیزند. هگل در پدیدار شناسی روح سیر دیالکتیکی آگاهی را شرح می دهد. دراین مسیر هر آنچه طبیعی و بلاواسطه است نفی می شود. روح از طریق نفی هویت اولیه ی غیر، به خود باز می گردد و خود را نفی می کند.  غیر را به موضوع آگاهی تبدیل می کند و دوباره به خود باز می گردد. وضع موجود و امر طبیعی نفی می شوند تا انسان به منزل بعدی برسد. هر یک از منازلی که در این راه قرار گرفته اند صورت هایی هستند که فرهنگ به خود گرفته است. انسان زمخت اولیه با طی این منازل صورت نو به خود می گیرد و فرهیخته میشود.

منبع :
مطالب مرتبط
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
متن نظر :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ارسال